تبليغاتX
SAHAR
دل نوشته
 عکس مسخره

Click to view full size image

Click to view full size image

Click to view full size image

Click to view full size image

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 22:42  توسط زری  | 

اینم عکس با حال

چند مطلب قشنگ

عشق در قلب ما امانت گذاشته نشده تا زیر گردو غبار کدورت و بی مهری بوی نا بگیره.

 

 

سیمای آدم ها، صفحه های حساس روح اند.باید زمان لازم

بر آنها بگذرد تا نوشته شان ظاهر شود..

 

 

دوستای خوب مثل ستاره ها هستن حتی وقتی نمی بینیشون خیالت راحت که سر جاشونن

با یاد دوست

سلام.دل که ابری شده بود،

دل به دریا زد باز،

چشمها یش را بست،

حرفهایش را گفت،

مُهر تردید شکست،

هر چه می گفت نوشت.......


دوستدار قلبهای عاشقتان

مهدی

 

 

**************************************************

از غضنفر می پرسند پتروس که بود؟ می گه یه دهقان فداکار بود که وقتی گرگ به گوسفندانش حمله کرد، رفت زیر تانک و انگشتشو کرد تو چشم راننده قطار!

**************************************************

يک نفر: هدف از جمع آوري ماهواره ها آزار و اذيت مردم نيست بلکه هدف فروش قطعات آن و کمک به مردم ستم ديده ي غزه است

**************************************************

سلام ، ببخشین مزاحم میشم

میخواستم بدونم با این همه بیشرفت تکنولوژی چرا نوار غزه به سی دی تبدیل

 نشده

**************************************************

سلام و درود بر شما بندگان پاک خدا که اگر شما هم حمام برويد ، يکي از  آنهائيد

**************************************************

آرزومند قطع برق شما در حین پخش سریال یوزارسیف....

با تشکر معبد آمون

**************************************************

جوایز قرعه کشی بانک معتادان جوان :

۱۰۰۰دستگاه پیک نیک

۱۰۰کمک هزینه خرید منقل و بافور

۱۰هزینه سفر به زاهدان

و هزاران جایزه یک مثقالی

**************************************************

اون دنیا خدا نمی پرسه مدل ماشینت چیه؟

می پرسه چند تا پیاده رو سوار کردی؟

...

...

قابل توجه خانمهایی که نمی دونن نیت پسر ها الهیه

**************************************************

انواع مرد.
اروپايي = يه زن داره و يه دوست دختر . زنش رو بيشتر دوست داره.
امريكايي = يه زن داره و يه دوست دختر . دوست دخترش رو بيشتر دوست داره.
ايراني = 4 تازن داره و 10 تا دوست دختر . ننه اش رو بيشتر دوست داره

**************************************************

برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو...
برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو...
برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو...
برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو...
بسه... حالا برگرد...


خدایا مدد کن به سامان برسیم چون مزرعه تشنه به باران برسیم یا من برسم به یار یا یار به من یا هردو بمیریم وبه پایان برسیم

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 11:42  توسط زری  | 

اینم عکس با حال

چند مطلب قشنگ

عشق در قلب ما امانت گذاشته نشده تا زیر گردو غبار کدورت و بی مهری بوی نا بگیره.

 

 

سیمای آدم ها، صفحه های حساس روح اند.باید زمان لازم

بر آنها بگذرد تا نوشته شان ظاهر شود..

 

 

دوستای خوب مثل ستاره ها هستن حتی وقتی نمی بینیشون خیالت راحت که سر جاشونن

با یاد دوست

سلام.دل که ابری شده بود،

دل به دریا زد باز،

چشمها یش را بست،

حرفهایش را گفت،

مُهر تردید شکست،

هر چه می گفت نوشت.......


دوستدار قلبهای عاشقتان

مهدی

 

 

**************************************************

از غضنفر می پرسند پتروس که بود؟ می گه یه دهقان فداکار بود که وقتی گرگ به گوسفندانش حمله کرد، رفت زیر تانک و انگشتشو کرد تو چشم راننده قطار!

**************************************************

يک نفر: هدف از جمع آوري ماهواره ها آزار و اذيت مردم نيست بلکه هدف فروش قطعات آن و کمک به مردم ستم ديده ي غزه است

**************************************************

سلام ، ببخشین مزاحم میشم

میخواستم بدونم با این همه بیشرفت تکنولوژی چرا نوار غزه به سی دی تبدیل

 نشده

**************************************************

سلام و درود بر شما بندگان پاک خدا که اگر شما هم حمام برويد ، يکي از  آنهائيد

**************************************************

آرزومند قطع برق شما در حین پخش سریال یوزارسیف....

با تشکر معبد آمون

**************************************************

جوایز قرعه کشی بانک معتادان جوان :

۱۰۰۰دستگاه پیک نیک

۱۰۰کمک هزینه خرید منقل و بافور

۱۰هزینه سفر به زاهدان

و هزاران جایزه یک مثقالی

**************************************************

اون دنیا خدا نمی پرسه مدل ماشینت چیه؟

می پرسه چند تا پیاده رو سوار کردی؟

...

...

قابل توجه خانمهایی که نمی دونن نیت پسر ها الهیه

**************************************************

انواع مرد.
اروپايي = يه زن داره و يه دوست دختر . زنش رو بيشتر دوست داره.
امريكايي = يه زن داره و يه دوست دختر . دوست دخترش رو بيشتر دوست داره.
ايراني = 4 تازن داره و 10 تا دوست دختر . ننه اش رو بيشتر دوست داره

**************************************************

برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو...
برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو...
برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو...
برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو...
بسه... حالا برگرد...


خدایا مدد کن به سامان برسیم چون مزرعه تشنه به باران برسیم یا من برسم به یار یا یار به من یا هردو بمیریم وبه پایان برسیم

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 11:42  توسط زری  | 

پائيز آمد .. بدون آنکه حتي لحظه اي درنگ نمايد ...

 

 کمي دقت کنيم صدايش را از ميان قدمهاي کودکان در کوچه و خيابان

 

ميشنويم...

 کمي دقت کنيم بويش را از قطرات نمناک باران ،استشمام خواهيم کرد...

 

کمي حساس باشيم يقينا رد پايش را بر روي قلبمان  نيز خواهيم ديد..

 

 آري پائيز فصل هزار رنگ از راه رسيد...

 

 

بازهم يک شب مهتابي ، اما نه يک شب رويايي

 باز هم آسمان باراني ، اما باران دلتنگي نه عاشقي

 باز هم امروز باز هم فردا ، اما اينبار بي هدف تر از گذشته...

 انتظار تنها ذکر دقايق بي تو ...

 و حالا آرزو ذکر دائمي قلب من

 التماس ذکر مقدس چشمانم  و چشمانم که از خيسي به

 رودخانه مي مانند...

 و تنها حسرتي مانده از دقايق ، ثانيه ها و ساعت هاي با تو

  بودن ...

 دوري را ديده بودم اما فاصله را حس نکرده بودم ..

 فرياد را شنيده بودم اما غم را نديده بودم ...

 


 


 



 


 


 


بازهم پائيز، قلب مرا به يغما برد

 بازهم پائيز آمد اما اينبار همراهي در کنارم نمي بينم...

 شايد حتي همراهي براي قدم در ميان برگهاي بي جان ...

 هنوز برگها نيز ترانه قدمهاي عاشقانه ما را به خاطر دارند....

 قدمهاي به وسعت دو قلب عاشق ، قدمهايي به همنوازي همه درختان و

 شايد قدمهايي از کرانه قلب عاشق من بر روي دفتر خاطرات زندگي

 سردم...

 آري زمان صبر نميکند روزي با تو حالا بدون تو از اين فصل و کوچه هاي

  دلتنگي آن عبور ميکنم...

 اما پائيز نيز به دنبال نواي قدمهايت از قلب من کوچ کرده است ....

 

 


 

 


عشق را در پائيز بايد شناخت ، جان را در همين فصل بايد نثار کرد ،شايد

 عقل را نيز در همين فصل مي بايست به حراج گذاشت...

 پائيز فصل قلب است ، فصل عشق است ، فصل جواني و فصل خيانت

 است ....

 در پائيز بيشتر از هميشه عاشق ميشويم ... بيشتر از هميشه خيانت

 ميکنيم و از هميشه بيشتر دوست ميداريم....

 


 

با مقدمه يا بي مقدمه تنها مي گويم

 

 

پائيز را غنيمت شماريد تا هنوز نرفته است


براي من زيباتر از ريزش نم نم بارون،


قشنگتر از دشت و بيابون،


رنگ چشمون تو بوده.


براي من زيباتر از طلوع خورشيد بين کوهها...


آب جاري توي رودها...


شوق اشکاي تو بوده.


حقيقته حقيقته اي هميشه تکيه گاهم...


اي تو شعر هر ترانم...


بي تو همدمي ندارم.


عاشق تويي،شيدا تويي


مريم پاکيزة من،


اي تو معناي صداقت...


تو حقيقتي،حقيقت.


تو عزيزي،نازنيني،


تو،تو اين عشق ، عاشق تريني


من به لطفت جون گرفتم...


مهربونم،به تو خو گرفتم.


تو رو دوست دارم...


تو رو دوست دارم...


تو رو دوست دارم...


تو رو دوست دارم...


تو رو دوست دارم...


تو رو دوست دارم...


بگذار ببینمش اکنون که می رود ، ای اشک از چه راه تماشا بسته ای !

                                              ***

رفتن دلیل نبودن نیست در آسمان تو پرواز می کنم. عصری غمگین و غروبی غمگین تر در پیش من نیز

بی زار از خود از کرده خویش دل نامهربانم را به دوش می کشم تا آنسوی مرزهای انزوا پنهانش کنم .

رفتن دلیل نبودن نیست در آسمان تو شاید ولی در شب خویشتن چگونه بی تو گم شوم .

تو را تا فردا با خود خواهم برد و با عشق تو و با یاد تو خواهم مرد .

                                                                                      تو باور نکن اما من عاشقم . 


اسم من چیست؟ خدایا چه کنم؟ یادم نیست !  

امشب آماده شدم تا چه کنم ؟ یادم نیست !

این نوشته اثر کیست؟ که من می خوانم  

اسم او چیست؟ خدایا چه کنم ؟ یادم نیست !

من که همسایه نزدیک شقایق بودم   

پا شدم آمدم اینجا چه کنم؟ یادم نیست !  


شبهی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است

نه!

کاری به کار عشق ندارم!

من هیچ چیز وهیچ کسی را

دیگر در این زمانه دوست ندارم

انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا هر چیز وهر کسی را

که دوست تر بداری

حتی اگر یک نخ سیگار

یا زهرمار باشد

از تو دریغ می کند

پس من با همه وجودم

خود را زدم به مردن

تا روزگار دیگر

کاری به کار من نداشته باشد   

این شعر تازه را هم

ناگفته می گذارم...

تا روزگار بو نبرد...

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 22:50  توسط زری  | 

شوهر کامپیوتری

یکى بود، یکى نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. روزى روزگارى در ولایت غربت یک پیرزنى بود به نام �ننه قمر� و این ننه قمر از مال دنیا فقط یک دختر داشت که اسمش �دلربا� بود و این دلربا در هفت اقلیم عالم مثل و مانندى نداشت؛ از بس که زشت و بدترکیب و بد ادا و بى‌کمالات بود.
یک روز که این دلربا توى خانه وردل ننه قمر نشسته بود و داشت به ناخن‌هایش حنا مى‌گذاشت، آهى کشید و رو کرد به مادرش و گفت: �اى ننه، مى گویند �بهار عمر باشد تا چهل سال. با این حساب، توپ سال نو را که در کنند، دختر یکى یک دانه‌ات، پایش را مى‌گذارد توى تابستان عمر. بدان و آگاه باش که من دوست دارم تابستان عمرم را در خانه‌ی شوهر سپرى کنم و من شنیده‌ام که یک دستگاهى هست که به آن مى‌گویند �کامپیوتر� و در این کامپیوتر همه جور شوهر وجود دارد. یکى از این دستگاه‌ها برایم مى‌خرى یا این که چى؟
ننه قمرلاحول� گفت و لبش را گاز گرفت و دلسوزانه، بنا کرد به نصیحت که: مردى که توى دستگاه عمل بیاید، شوهر بشو و مرد زندگى نیست. تازه بچه‌دار هم که بشوى لابد یا دارا و سارا مى‌زایى یا از این آدم آهنى‌هاى بدترکیب یا چه مى‌دانم پینوکیو...
وقتى ننه قمر دهانش کف کرد و قلبش گرفت و خسته شد، دلربا شروع کرد به تعریف از کامپیوتر و اینترنت و چت و این که شوهر کامپیوترى هم مثل شوهر راست راستکى است و آنقدر گفت و گفت تا ننه قمر راضى شد براى عاقبت به خیرى دخترش، سینه‌ریز و النگوهاى طلایش را بفروشد و براى دلربا کامپیوتر مجهز به فکس مودم اکسترنال و کارت اینترنت پرسرعت و هدست و کلى لوازم جانبى دیگر بخرد.
بارى اى برادر بدندیده و اى خواهر نوردیده، دستگاه را خریدند و آوردند گذاشتند روى کرسى و زدندش به برق و روشنش کردند. دلربا گفت: �اى مادر، در این وقت روز، فقط بچه‌هاى مدرسه‌اى و کارمندهاى زن و بچه‌دار توى ادارات، مى‌روند در چت و تا نیمه شب خبرى از شوهر نیست.� به همین خاطر، از همان کله‌ی ظهر تا نیمه شب، ننه قمر نشست در پشت دستگاه و با جدیت تمام به بازى ورق گنجفه و با دل و اسپایدر پرداخت.
نیمه شب دلربا دستگاه را تحویل گرفت و وصل شد به اینترنت و یک �آى دى� به نام �دلربا آندرلاین تنها 437� براى خود ثبت کرد و رفت توى یکى از اتاق‌هاى �یارو مسنجر�. به محض ورود، زنگ‌ها به افتخارش به صدا درآمدند و تا دلربا به خودش جنبید، متوجه شد که چهل _ پنجاه تا شوهر بالقوه، دورش را گرفته‌اند. دلربا که دید حریف این همه خواستگار مشتاق و دلداده نیست، همه‌ی پیغام‌ها را خواند و سر آخر از نام یکى از آنها خوشش آمد و با ناکام گذاشتن خیل خواستگاران سمج، با همان یکى گرم صحبت شد. در زیر متن مکالمات نوشتارى آن دو به اختصار درج مى شود:

پژمان آندرلاین توپ اند باحال: سلام. اى دلرباى زیباى شیرین کار، خوبید؟
دلربا آندرلاین تنها437: سلام. مرسى. یو خوبى؟

پژمان: مرسى + هفتاد. سین، جیم، جیم پلیز. [سین، جیم، جیم: همان A/S/L به زبان غربتى است؛ یعنى: سن؟ جنسیت؟ جا و مکان زندگى]
دلربا: هجده، دال، بوغ [یعنى هجده ساله‌ام، دخترم و در بالاى ولایت غربت به زندگانى اشرافى مشغولم. ترجمه و تفسیر از بنده نگارنده] یو چى؟

پژمان: من بیست و چهار، پ، بوغ. خوشبختم! [یعنى خوشوقتم.]
دلربا: لول. [یعنى حسابى لول و کیفورم. همان LOL] پس همسایه‌ایم.

پژمان: بله ولى من براى ادامه‌ی تحصیل دارم ویزا مى‌گیرم که بروم در جابلقا چون که هم در آنجا آزادى مى‌باشد و هم سى دى با کیفیت آینه آنجا هست و من همه کس و کارم (یعنى دخترخاله پسر عمه دایى مامانم) در آنجا زندگى مى‌کنند.
دلربا: اوکى، درک مى‌کنم به قول مامى: توبى اور نات توبى. راستى نگفتى چه شکلى هستى؟

پژمان: قد 185، وزن80، موخرمایى روشن و بلند، پوست سفید، چشم آبى.
دلربا: من قدم 174، وزن 60، رنگ چشمم هم یک چیزى بین آبى و سبز.

پژمان: واى خداى من... راست مى گویى؟
دلربا: وا... یعنى خیلى زشتم؟

پژمان: نه... اتفاقاً بى‌نظیرى. راستش نمى‌دانم چطور شد که همین الان، یک دفعه به من احساس ازدواج دست داد. آه اى دلرباى من، چشمان تو حرمت زمین است و یک قشنگ نازنین است...
دلربا: اى واى خدا مرا بکشد که با بیان حقیقتى ناخواسته، تیر عشق را بر قلبت نشاندم.
حالا دو تا حیران من و تو، زار و گریان من و تو...

پژمان: اى نازنین، بدجورى من خاطرخواه توام آیا حالیت مى‌باشد؟ تکه تکه کردى دل من را، بیا بیا بیا که خیلى مى‌خواهمت.
دلربا: حالا من چه خاکى به سر بریزم با این عشق پاک و معصوم؟ من مى‌خواهم ایوان رویا را آب پاشى کنم و امشب هرجور شده و با هر بدبختى، عکس تو را نقاشى کنم. اما تو را چه جورى بکشم چرا که وسایل نقاشى‌ام کم و کسر دارد و من مداد مخملى ندارم.

پژمان: اوه ماى گاد... اصلاً اى دلرباى نازنین من، بیا تا برویم از این ولایت غربت من و تو. تو دست مرا [البته بعد از جارى شدن صیغه عقد. یادآورى از بنده نگارنده] بگیر و من دامن تو را [البته بعد از جلب رضایت زوجه و خانواده او و همچنین طى مراحل قانونى. ایضاً یادآورى اخلاقى از بنده نگارنده] بگیرم. کاش هم اکنون در کنارم بودى تا... اصلاً ولش کن، الان هر چه بگوییم این یاروبنده نگارنده� مى‌خواهد وسطش پیام اخلاقى بدهد. بیا شماره تلفن مرا بنویس و تماس بگیر تا بدون مزاحم حرف‌هاى‌مان را بزنیم...

ما از این افسانه نتیجه مى‌گیریم که اگر جوانان را نصیحت کنیم، رازشان را به ما نمى‌گویند!
قصه‌ی ما به سر رسید، غلاغه به خونه‌اش نرسید!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 22:30  توسط زری  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 21:4  توسط زری  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 20:59  توسط زری  | 

مرسی شروین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 20:52  توسط زری  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 19:46  توسط زری  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 19:45  توسط زری  |